X
تبلیغات
رایتل
جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1391
ملکوت

پنجمین کتابی که در این ماه رمضان پر ترافیک امسالم (!!!) توانستم بخوانم، رمان نیمه بلندی بود به نام ملکوت نوشته بهرام صادقی . این کتاب در سال 1340 نوشته شده. داستان خیلی شبیه به داستان بوف کور از صادق هدایت و کمی هم دارای فضای رئالیسم جادویی است در کل کتابی بود که بهم نچسپید. اما به نظرم در زمان خودش کار خوبی بوده باشد، 1340.

در بخشهایی از کتاب اینگونه نوشته شده :

{ساقی بر خود پیچید و پاهای عریانش را دراز کرد و با مشت به سینه کوفت و خمیازه ای طولانی کشید .دکتر حاتم سرش  را در دستها گرفته بود و به کفشهایش نگاه می کرد ساقی گفت :

- خسته نمی شوید؟ اما من نزدیک است استفراغ کنم . هیچ احساسی ندارم و هیچ خاطره ای . مادر و پدرم ؟ آنها خیلی دور شده اند ،خیلی از من دور شده اند و من فقط خسته ام .راستی این خستگی چیست؟ خلاصه همان است و دیگر هیچ .... من هم این تجربه را دارم به قیمت جوانیم .

دکتر حاتم گفت :

جوانی ....جوانی، اصل قضیه همینجاست، حالا فهمیدی که این بدن توست که وادارت می کند به من بد بگویی ، سرزنشم کنی  و فحش بدهی ؟ و من چه بوده ام ؟ یک سراب باطل ! اما قلبت هنوز هم به من حق می دهد و آن چشمهای قشنگ اندوهگینت، آن سیاهی عمیق...و باز هم ممکن است اشکهایت به خاطر من بر زمین بریزد ، به خاطر من که وقتی بعد از ظهر ها فرا می رسد نمی دانم چه کنم .اضطراب و دلهره آتشم می زند. - صفحه 66 کتاب ملکوت- بهرام صادقی - انتشارات کتاب زمان -1379}



نگاشته‌های پیشین
  • صفحه نخست
  •  
     
    بازدیدکنندگان : 339769
     

     

    موضوع بندی

    آرشیو