X
تبلیغات
رایتل
جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی نام رمانی است از استاد داریوش مهرجویی خالق فیلمهایی چون، هامون ،اجاره نشینها، گاو و ....

که به تازگی خوانده ام مهرجویی در این کتاب گویی حمید هامون را در دورانی جدیدتر روایت می کند با همان دغدغه ها و مسائلی که پیرامونش است البته با کمی تفاوت جزئی . به هر حال کتاب جذابی بود و از خواندنش لذت بردم . این کتاب در 248 صفحه توسط نشر قطره منتشر شده پیش ازین نیز یک کتاب رمان دیگر از استاد خوانده بودم به نام در خرابات مغان


در بخشهایی از کتاب اینگونه نوشته شده :
مثلا پریشب نتوانستنم تا صبح بخوابم چون سر شب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره ای گرفته از فستیوال نمی دانم چی چیه؟ کره جنوبی . و همین آتش انداخت به جانم تا صبح به خودم می پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می زدم .

انگار باید این جایزه را به من می دادند ، با وجود اینکه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم ،چطور می توانستم ، چون دو سال و خورده ای بود که ممنوع الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بو د و حالا که حمید همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران خوشحال باشم و و تبریک بگویم بدتر به خودم می پیچیدم و خودخوری می کردم ..............ص6

 

من که واقعا فکر می کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک زده عقب افتاده بخصوص آنها که مدام زیر دست و  بال غربی ها  استثمار و له و  لورده شده اند مثل ما و مدام ناظر بر فقر خود و ثروت و شوکت آنها بوده اند همین است . همین حس حسادت . شما ببینید توی هر صنف و دسته از سر شیر فکری جامعه یعنی طبقه روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید تا نقاش و فیلمساز و عکاسش و چه و چه طلاکار و کنده کارو  کفاش و عطارش هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و همرشته خود را ندارند . بازیگران بخصوص نسبت به همدیگر خیلی حسودند چون آنها فطرتا خود شیفته اند . می گویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایرانی وارد آورد و با عث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پر شکوه ایران زمین شد . یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغانها شکست بخورد چون سردار لشکر عقب نسبت به سردار لشکر جلو حسادت میکرد می گفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه و او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود .من چی ؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد که دشمن  به راحتی ما را گازانبری در برگرفت و زدو برد و کشت و غارت کرد و  ....................................ص16


و یکباره وحشت برم داشت از کجا معلوم که واقعا سلما مرا ول نکرده باشد ؟ مثل فیلم تحقیر گدار که بریژیت باردو یکباره از شوهرش، از عشق و عاشقی پرشوری که داشتند، از میشل پیکولی جوان،نویسنده ای که قلمش را به  تهیه کننده یک فیلم مبتذل هالیوود فروخته بود، برید و قطع رابطه کرد و جلو روی او سوار اتوموبیل کورسی کوچک قرمز رنگ تهیه کننده یعنی جک پالانس هیز و بد جنس شد که مدام چشم به زیبایی و هیکل رعنای او دوخته بود. و با او  رفت و شوهرش را ترک نمود . از زنها بر میآید  یک همچه طغیانهای ناگهانی که یکباره به هر دلیلی از معشوق یا شوهر یا نامزد دلزده می شوند و با او در کمال بی تفاوتی و بی حسی مثل سنگ رفتار می کنند .ص202



نگاشته‌های پیشین
  • صفحه نخست
  •  
     
    بازدیدکنندگان : 336260
     

     

    موضوع بندی

    آرشیو